آذر ۰۵، ۱۳۹۱

گاهی مسیر زندگی عوض میشود

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
يک نفر را که می شناختم يادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛‌عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلی عاشق است !
يکبار دختری از پشت ديوار از من پرسيد :
-
چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از اين سوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛‌ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامی داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی میگذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چيزی که گمشده هميشگی اوست
به تنهايی می گريزد و باز
خودش را می بيند و نا اميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدايش در کوچه بن بست پريشانی اش پژواک می يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده «دوستت دارم» را تکرار می کنند
همه چيز به تعفن کشيده می شود
خلاء ؛‌ عميق و عميق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده می شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاريک دو نفر همديگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
...
آدم ها همينطور توده وار زياد می شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه های سياه ؛ زياد و زياد تر می شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون های چوبی انسانيت را به انحطاط می کشند
و موريانه ها شرم زده به خانه باز می گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم .

آذر ۰۴، ۱۳۹۱

مثل تو...

نفس کشیدن خیلی خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشد راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانش بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
 اووووووخ ...نه... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است...

امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : معـــــــــــــــن
ولی من مدام می گفتم : تو...
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
ساعت می تیکد، ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه ، دارم فکر می کنم مثلاً ، خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام ... خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاس...
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی بهت دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل...