تیر ۱۹، ۱۳۹۱

هر آدمی ظرفیتی دارد

هوا گرم است
مثل آدمی که پر از احساس است
مثل چایی که داغ است
من چایی را داغ دوست دارم
مزه چایی به داغی اش است
اصلا خیلی چیزها مزه اش به داغی اش است
مثل سوپ، حمام، نان سنگک
و عشق
اینها اگر سرد باشند بی مزه اند
درست مثل آدم ها
آدم ها هرچه از درون سرد می شوند بیشتر از بقیه فاصله میگیرند
بیرونشان هم که سرد میشود خودشان را در خود مخفی میکنند
وقتی هم که بیرون و هم درونشان سرد شد، بقیه، میپیچندش درون دستمال
میگذارندش در دل زمین
...
یاد آدمهایی افتادم که دیگر نیستند و از آنها خاطره ای بیش نمانده
روزگار را چه میبینی، شاید یکی از همین روزها
از من هم جز نامی و خاطره ای و لینکی، چیزی نماند
...
توی فیلم دیدم ، طرف ، دلتنگ که می شد خیلی
سرش را می کوبید به دیوار
یکبار و دو بار و چند بار
دلم تنگ شده بود
سرم را یکبار کوبیدم به دیوار
آخ
درد داشت
دلتنگی از یادم رفت
منتها
سردرد عمیقی جایش را گرفت
به همین آسانی .
...
دلم شبیه آکواریوم شده است
صدای قلپ قلپ حباب از درونش به گوش می رسد
کف اش سنگریزه های صیقل خورده رنگی دارد و
چند دانه حلزون خواب آلود
یک دانه ماهی سیاه گنده هم
دارد سعی می کند لایه های عشق های قدیمی را از جداره های شیشه ای بمکد
بخاری های آکواریوم گاهی کار میکند و گاهی هم ... انگار نه انگار
آکواریوم من ، جان می دهد برای شکستن .
جان می دهد برای تکه تکه شدن ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر