فروردین ۰۲، ۱۳۹۲

همه ی آدم ها یک تقویم دارند



تقویم­ ها و سررسیدها هر سال با طرحهای مختلف چاپ می شوند. هر کدامشان یکسال، 12 ماه، 365 روز مختلف. دایره ی تکرار این شنبه تا شنبه ی دیگر از این هفته تا هفته ی بعد... مناسبت های مختلف و تاریخ های خاصی که از پیش در آن مشخص شده اند، از عید و جشن و شادی گرفته تا عزا و روزهای تلخ. با این حال تاریخهایی هستند که در تقویم نیستند، اما در دل ما ماندگار شده اند. تاریخ هایی که کم و بیش اگرچه قرار بود پیام آور شادی باشند اما با غمی بی بدیل در دل ما نقش بسته اند.

تقویم، برگهایی کنار هم است که بی خبر از اتفاقات آینده یکی یکی ورق میخورند و گذر عمر را نشان میدهند، بی تفاوت نسبت به هر روزی که خود یک داستان است در زندگی ما آدمها. مثلا تقویم نشان میدهد یک هفته گذشت، اما نمیداند این هفته بدون او چقدر نفس گیر گذشت. یا نشان میدهد که امروز ..... است، اما نشان نمی دهد که امروز تولد او بود. این نشانه ها، یادآور بی تفاوتی بیرحمانه تقویم نسبت به گذران زندگی انسانهاست.

روزها و مناسبت های از پیش تعیین شده را دوست ندارم، چرا که هیچ مناسبتی با من ندارند. عید نوروز و جشن و سرور برای من تبدیل به عزای عمومی در دنیایم می شود، زمانی که از افردای که دوستشان دارم دورم.

تقویم دنیای من از جنس تقویمهای عادی نیست. به نگاهی و لبخندی از تو چهار فصل تقویمم همه بهاری می شوند. در میان عشق بازی هامان هوای گرم و شرجی تابستان است که عرق شرم بر تنهایمان می نشاند و خرما پزوون دلم جاییست میان لبهایت و شور چشمانت.

تقویم من به ناگاه پاییز میشود، هر روز که نباشد هوایت، صدایت... پاییزی که در آن قطرات بی صدای باران بر روی صورتم را و خش خش برگهای زیر پایم را درونم فریاد می کشد...

تک تک روزهای با تو بودن در تقویم من تعطیل عمومی است. روزهای که دلت میگیرد را عزای عمومی اعلام میکنم. در بعضی از روزها خواهم نوشت، چشمان به رنگ عسلی به رویم خندیدند. اولین دیدار، اولین بوسه، اولین دوستت دارم ها، اولین صمیمیت های خوب. روزهای نبودنت را هایلایت می کنم و می نویسم عمری که بر باد رفت. تلخی ها را با سیاه می نویسم تا یادمان بماند از چه روزگاری گذشتیم تا به اینجا رسیدیم.

قیل از تو من بودم و روزگار. با تاریخ های تکراری. باید تقویم کهنه رو بست. تقویمی جدید درست کرد. تقویمی که هر روزش پر است از اتفاقات ما. تقویم من و تو. تقویم ما.

اسفند ۲۹، ۱۳۹۱

در انتها

در این دنیا درست و غلط وجود ندارد
هر اتفاقی فقط عواقب کارهایی ست که انجام می دهیم.
وقت هایی هم هست که از عواقب کارهایمان راضی نیستیم...

بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

آیا تئوری آشوب در رابطه ها صادق است؟

1. هر رابطه ­ای یک نقطه ی مکث دارد. نقطه ­ای که از آنجا به بعد یا باید به هم نزدیک باشیم یا باید از هم جدا شویم. یک بازه­ ی زمانی که می­فهمی آمادگی ادامه به شکلی دیگر را داری یا نه. اتفاقات خوب معمولا قبل از این نقطه می افتند و تصمیمات بزرگ در آن بازه ی زمانی گرفته می ­شوند. نزدیک بودن ممکن است ازدواج باشد، ممکن است در کنار هم زندگی کردن باشد. در اینجا دو طرف از لحاظ فیزیکی به هم نزدیک هستند. قبل از آن در بیشتر مواقع دو طرف از لحاظ فیزیکی در کنار هم نیستند و به دور از هم زندگی می­ کنند. نقطه ­ی مکث جایی است که حتی اگر هر روز با یکدیگر دیدار داشته باشیم، باز هم هر شب دلتنگ بودن کنار یکدیگریم. جایی که دیدار روزمره حس ما را از بودن در رابطه ارضا نمی ­کند.

2. زندگی ما قبل از نقطه ی مکث و بعد از نقطه ی مکث متفاوت است. جایی که با یک تصمیم رابطه را یک مرحله به جلو برده و یا تمام می کنیم. هر چه قدر که شما در شبانه ­روز اوقات خود را با پارتنرتان سپری کنید، اگر قبل از نقطه ی مکث باشید، باز هم احساس کمبود می کنید. حتی ایده­آل ترین رابطه ها هم دچار این حس دلتنگی و کمبود هستند. یکی از راهکارهای جبران این کمبود عوض کردن مدل رابطه یا به قولی بردن رابطه به یک مرحله دیگر است. مرحله ای که در بیشتر مواقع با شرایط اجتماعی ما "ازدواج" نام دارد.

3. وقتی رابطه در نقطه ی مکث به پایان می­ رسد، مانند ساختمان نیمه ساخته ای است که کارگرهایش دیگر کار نمی­ کنند. درست است که انتهای هر رابطه ­ای با هم بودن و یا در کنار هم بودن نیست، اما برای کسی که آنجا رابطه ­اش تمام می ­شود، همه چیز تا مدتی همان­طور دست­ نخورده باقی می ­ماند. شوکی که در یک لحظه از تصمیم جدایی به ما وارد می­ شود آن قدر قوی است که برای مدت زمانی فکر می ­کنیم همه چیز را باید دست­ نخورده نگاه داشت. لحظه ای که شاید به اندازه ی یک عمر کش بیاید و مدت زمانی که از فاصله ی تپیدن یک قلب تا ایستادن باشد*. خاطرات، یادگاری ها، آرشیو اس ام اس ها، چت ها و ..... در این زمان دست نخورده باقی می مانند.

4. در واقعیت این طور است که هر رابطه، به هر شکلی تمام شود، یکی از طرفین احساس باخت دارد. درست است که رابطه مسابقه نیست که برنده و بازنده داشته باشد و بازنده بودن از لحاظ تئوری در رابطه بی معنی می باشد، اما در واقعیت همین حس به انسان دست می دهد. در بهترین حالت ما یاد گرفته ایم که این حس بازنده بودن را از خود دور کنیم و در بدترین حالت بازندگی را همراهی می­ کنیم.

5. آدم­هایی که بازنده از یک رابطه بیرون می­ آیند، به همان اندازه که شکست خورده اند، بعضا به همان اندازه یاد می­ گیرند که می­توان بعد از باخت هم زندگی کرد. این آدم­ها هر چقدر هم خوب باشند، نمی­توانند به زندگی عادی بازگردند و همیشه چیزی از رابطه ­ای که در آن شکست خورده ­اند آزارشان می­ دهد. این دو ویژگی آنها را تبدیل به انسانی می کند که دیگر نمی تواند به مانند قبل درگیر رابطه شود و یا اگر بتواند، تجربه کردن شکست دوباره برایش آسان تر است. آدم­ ها که به اینجا می رسند، خطرناک می شوند.

6. بدون شک خودم و خیلی از مخاطبان این نوشته، یک بار طعم شکست را چشیده ایم. هدفم از نوشتن این متن این نیست که بگویم با آدم­هایی که در کارنامه رابطه­هاشان شکست وجود دارد ارتباط برقرار نکنید. اتفاقا قبلا هم گفته ام نزدیک شدن به این آدم­ها هم دل و جرات می خواهد هم مسئولیت پذیری. اگر اینها را ندارید به این آدم­ها نزدیک نشوید. تمام این کلمات نوشته شدند تا بگویند هر چقدر هم که در رابطه ای احساس باختن داشته باشیم، باید به دید تجربه ای جدید به آن نگاه کنیم و از آن درس بگیریم تا بتوانیم رابطه­های بعدی را درست تر بسازیم. در یک رابطه­ی پوچ فیزیکی هم درس ­هایی برای یادگیری هست، چه برسد به یک رابطه ­ی عمیق عاطفی. باید طرز نگاهمان را عوض کنیم.



* رابطه ها تا یک زمانی هستند و از یک جا به بعد دیگر وجود ندارند، مانند قلب تا یک لحظه ای می تپد و از یک لحظه به بعد می ایستد و تمام.

آذر ۰۵، ۱۳۹۱

گاهی مسیر زندگی عوض میشود

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
يک نفر را که می شناختم يادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛‌عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلی عاشق است !
يکبار دختری از پشت ديوار از من پرسيد :
-
چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از اين سوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛‌ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامی داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی میگذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چيزی که گمشده هميشگی اوست
به تنهايی می گريزد و باز
خودش را می بيند و نا اميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدايش در کوچه بن بست پريشانی اش پژواک می يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده «دوستت دارم» را تکرار می کنند
همه چيز به تعفن کشيده می شود
خلاء ؛‌ عميق و عميق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده می شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاريک دو نفر همديگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
...
آدم ها همينطور توده وار زياد می شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه های سياه ؛ زياد و زياد تر می شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون های چوبی انسانيت را به انحطاط می کشند
و موريانه ها شرم زده به خانه باز می گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم .

آذر ۰۴، ۱۳۹۱

مثل تو...

نفس کشیدن خیلی خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشد راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانش بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
 اووووووخ ...نه... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است...

امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : معـــــــــــــــن
ولی من مدام می گفتم : تو...
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
ساعت می تیکد، ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه ، دارم فکر می کنم مثلاً ، خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام ... خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاس...
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی بهت دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل...

مهر ۲۴، ۱۳۹۱

آیا میدانید سیگار برای سلامتی خودتان و اطرافیانتان مضر است ؟

سیگار خوب است. دودش آرامشبخش است. بهترین نوع سیگار کشیدن هم آن است که در ابتدا وقتی آتش را بر سر سیگار گرفته ای، پّکی سبک به آن بزنی. در ادامه وقتی کام میگیری، دود را با نفسی عمیق در سینه حبس کنی و سپس با بازدمی آرام دود را از ریه های اشباع شده از لذت خارج کنی. در انتها هم کامی سنگین بگیری. این کام سنگین آخر، لذتش معادل با تمام کامهایی است که قبل از آن گرفته ای. فرآیند وارد شدن به یک رابطه به مانند سیگار کشیدن است. در ابتدا آرام پیش می روی، در ادامه از لحظه لحظه رابطه لذت میبری و هنگامی که به انتها رسید، آن را تمام میکنی. هرگز وارد رابطه با کسانی که سیگار را نصفه میکشند نشوید، زیرا اینان نماد کسانی هستند که در هر موقعیتی توانایی تمام کردن رابطه و ضربه زدن را دارند. هیچ کس دوست ندارد سیگار نصفه کشیده را، سیگار شکسته شده را، سیگار خمیده را روشن کند. مگر از روی احتیاج.

مهر ۰۵، ۱۳۹۱

که دیر یا زود، باید گذاشت و گذشت

برگه رو که گرفتم، نامه ی معرفی به سازمان نظام وظیفه بود. گذاشتم توی کیفم و از دانشگاه اومدم بیرون. گفته بودم آخرین باری که این راه رو برمیگردم، آهنگ I'm Leaving رو گوش میکنم. هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و پلی کردم. جلو در سیگارمو روشن کردم. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. یه فصل از کتاب زندگیم تموم شد. یه نفس عمیق کشیدم و به فصل بعدی فکر کردم. سربازی. تو اون نفس عمیق به این فکر کردم که چقدر زود گذشت. یاد روز ثبت نام افتادم. یاد اولین روز ورود به خوابگاه. سرخوشی ها و مسخره بازی ها. بحث ها و مناظره ها. یاد روز انتخابات. همه و همه مثل برق و باد از جلوم گذشتن. خاطره های خوب و بد اومدن تو ذهنم. من یه گوشه از وجودمو جا گذاشتم و به این فکر کردم باید از الآن عادت کنم واسه روزی که از ایران میرم، خیلی آدما رو، خیلی خاطره ها رو، خیلی چیزا رو باید جا بزارم پشت شیشه های فرودگاه امام. باید عادت کنم به این جا گذاشتن و پشت سر ماندن ها. کیوسک تو گوشم میخووند دارم میرم... آره. میرم.